/* /*]]>*/
عجب دنیایی ...
یکی ذکر میگه همش واسه خدا
یکی هم فحش میده عین خّلا
یکی از نماز قضاش غصه داره
یکی از کار بدش قصه داره
یکی رو سلام دادیم سلامی داد
یکی رو سلام دادیم چه فحشی داد
این یکی یه دست داره چاه میکنه
اون یکی دو دست داره چالت می کنه
این یکی چشم نداره که راه بره
اون یکی دوتا داره سه تا دیگه قرض میگیره نگاه کنه
این یکی پول نداره شام بخوره
اون یکی از صبح تا شام می خوره
عجب دنیاییه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در دره ی آزادی برجی است گرفتاری!
ای قطره ی آزاده اسیری با این همه ناپاکی
در صیغه ی دین داری کی بود ریا کاری ؟؟؟
ای شیخ عیاره رها کن این همه جفاکاری
در کوه ندایاری چه بسیار است فداکاری
ای تیر گذرکرده برگرد به خوشحالی
در سر درون ما تا کی این همه بیزاری
ای شعر رها گشته حقا که تو آزادی !!!!!!!!!!

آه چه زیبا بود گرمی دستانت !
و چه گرم بود زیبایی چشمانت !
و چه چشم گیر بود احساست !
و چه با احساس بود طنین نگاهت !
و چه طنین انداز بود آن خاطره !
و چه خاطره ای بود آن خاطره
آن خاطره که فکر می کردم دوستم داری !!!!!!!!!!!!!
من چشم بسته بدنبال تقدیر هستم ...
من قبول دارم که خواستن توانستن است
ولی می گویم که اصلا نمی توان خواست
برای همین است که برای تغییر تقدیر هیچ تلاشی نمی کنم !!!!
اصلا "
از چاه به ماه رسیدن کار ما سوختگان ...
ما سوختگان که هر روز در باتلاق زندگی فرو می رویم نیست !!!!!
هر چه فکر کردم تضمینی بهتر از این پیدا نکردم ...
کار هر کس نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن
من را ببخش اگر دستانت را نگرفتم
چون اضطراب رسیدن به تو دستانم را بسته بود
من را ببخش اگر گرمی دستانت را حس نکردم
چون اضطراب نرسیدنت دستانم را بی حس کرده بود
من را ببخش اگر نشانه های عشقت را ندیدم
چون اضطراب ندیدنت کورم کرده بود
من را ببخش اگر نبخشیدمت !!!
چون اضطراب نبخشیدن تو قدرت بخشش را از من گرفته بود
و من را ببخش .....

گفتم چرا گرگ میشی ؟
گفت : میشم میش !!!!
گفتم نه میشی ُ نه میشی میش ...
تو همان گرگی که میشم شی باز گرگ میشی ... ! ...
چیزی که برایم مهم بود برایش مهم نبود ..
برای همین برای من هم مهم نبود ....
اما حالا !
چیزی که برایش مهم است ُ
با اینکه برایم مهم بود ............. دیگر مهم نیست !!!!!!
من آن سنگ دور افتاده ی دریا هستم ...
که نه تنها از دریا ...
بلکه از ساحل هم بی بهره ام !
ناراحتی من همه از آن است که چرا ...
با اینکه از دریا بی بهره ام باز هم نام دریا بر من است ....

گفتم :
که جوانی
سفری
ز عشق دیگر می گریزم
اما افسوس !
چو سایه ای می آمد ....
این روزها غم بدی در چهره ام نمایان است ... و چهره ام چنان گرفته است که ...
گویی خاک عالم را بر سر من ریخته اند ...
چه بهتر !!!
عوضش دوباره سر از خاک بیرون می یارم و میبینم که همه چی عالی شده ...
اصلا شاید دیدم به دنیا بهتر شد !
یا که شاید آن روز دیگه عاشقت نبودم ...
نه ... نه ... اگه عاشقت نباشم بهتره زیر همون خاک بمیرم .